کوهنورد و خدا...

کوهنوردی می خواست به قله بلندی سعود کند.پس از سال ها تمرین و آمادگی سفرش را آغاز کرد
به سعود ادامه داد تا اینکه هوا کاملا تاریک شد جز تاریکی هیچ چیز دیده نمی شد. سیاهی شب
همه جا راپوشانده بود و مرد نمیتوانست چیزی ببیند حتی ماه وستاره ها پشت انبوهی ازابر پنهان
شده بودند.کوهنوردهمانطور که بالا می رفت درحالیکه چیزی به فتح قله نمانده بود پایش لیزخورد
و باسرعت هرچه تمام تر سقوط کرد.سقوط همچنان ادامه داشت او درآن لحظات سرشار ازهراس
تمامی خاطرات خوب و بد زندگی اش را به یاد می آورد.داشت فکرمی کرد چه قدر به مرگ نزدیک
شده است که ناگهان دنباله طنابی که به دورکمرش حلقه زده بود بین شاخه های درختی درشیب کوه
گیر کرد و مانع از سقوط کاملش شد در آن لحظات سنگین سکوت که هیچ امیدی نداشت
از ته دل فریاد زد:خدایا کمکم کن!
ندایی در دل او پاسخ داد:از من چه می خواهی؟
ــ نجاتم بده خدای من!
ــ آیا به من ایمان داری؟
ــ آری همیشه به تو ایمان داشته ام
ــ پس آن طناب دور کمرت را پاره کن!
کوهنورد وحشت کرد.پاره شدن طناب یعنی سقوط بی تردید از فراز کیلومترها ارتفاع.
گفت:خدایا نمی توانم!
خدا گفت: آیا به من ایمان نداری؟
کوهنورد گفت: خدایا نمیتوانم نمیتوانم.
روز بعد گروه نجات گزارش داد که جسد منجمد شده یک کوهنورد درحالی پیدا شده که طنابی به
دور کمرش حلقه شده بود و تنها نیم متر با زمین فاصله داشت...